تبليغاتX
" غزل واره "

" غزل واره "

می گویم و به گفتن شعرم برای تو ,,,, همچون خدا به خلقت خود ناز میکنم

فروغی نیست

 

فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر

ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر

فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.

 

فروغ با مجموعه‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را

آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و

 همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به

شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس

مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر

                معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 

 

  به یاد بانوی شعر و ادب فارسی، شعری سروده شده در دوران دانشجویی

 

                 به همراه مقاله ی از خانم مهتاب کرانشه(هنر روز)

 

 

" فروغی نیست "

 

 

نی می زند کسی

 

بر دروازه های صبح

 

در اتاقی  نَموُر

 

***

 

- حس می گیرم

 

صحنه زیر نور کم

 

آسمان " شاهنامه "می گرید

 

" گُرد آفرید " دلش می لرزد و دستش

 

***

چیزی شکست

 

دلی بود

 

" سهراب "

 

 ***

 

         چو رعد می آیم و موی پنهان می کنم                        

 

می دانم مویم طناب ِ دارم خواهد شد.

 

***

- من زنم ، در جامه ی مردانه

 

دستهای " گُرد آفرید " را "در باغچه می کارم "

 

***

 

" رستم " به دنبال من نگرد

 

من جای ِ دیگری رُستم

 

***

 

- نی می زند کسی

 

 بر دروازه های سپیده دم

 

نای در نی نمانده

 

می خواند و از نو جان می گیرد

 

" پرواز را به خاطر بسپار "

 

***

 

در آسمان حریرانه ی شعر

 

 " فروغی " نیست ، " آری کبوتر مردنی است "

 

***

 

بوی کاج گرفته تنت

 

دستهایم در باغچه نی می زند

 

در سپیده دمی دیگر

 

ساعت چهار

 

***

 

بازی را از نو شروع کنیم

 

صحنه زیر نور کم  در اتاقی نمور

 

 

واین بار آسمان " نی " می زند

 

و نی زن "شاهنامه" می گرید.

 

 

 

 ممنوع شکنی در شعر فروغ فرخزاد 

 

 

     یادی از او که مثال دیگری نداشت. آمد. زیست. لذت بردن آموخت و رفت...

 

                           نوشتاری است باب " تابو شکنی" در شعر فروغ

                                                 

                            


بزرگ بود


و از اهالی امروز بود


و با تمام افق های باز نسبت داشت


ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

 

سهراب سپهری


فروغ فرخزاد بدون اغراق از شاعران بزرگ شعر فارسی در دوران معاصر است و

شعر ش، جان شعر معاصر فارسی ست ؛ چرا که این شعر با زبانی ساده و صمیمی

و با   صراحت و جسارت از زندگی و از انسان سخن می گوید.در مورد زندگی فروغ،

شعرهایش، نگاهش به مفاهیم مختلف و تفکراتش، روایت‌ها و برداشت‌های مختلفی

 وجود دارد و گاهی از او به عنوان یک قهرمان و ممنوع شکن (تابو شکن) در زندگی

خصوصی و حرفه ای اش یاد می شود.

 


او در دوران زندگی کوتاهش با فرازو نشیب های بسیاری روبرو شد والبته همین فراز

 و نشیب ها در عملکردهای زبانی شعرش بسیار تاثیر گذار بود. طوری که در اشعاراو

 ظرافت‌‏هاي زباني در پرداختن به دردهاي جامعه  به خوبی به چشم مي‌‏خورد.

 

جدا شدن او از همسرش پرويز شاپور و هم زيستي او با مردان ˛ برایش نوعی عصيان

 به حساب مي‌‏آمد و او با شجاعت از اين عصيان در اشعارش حرف می زد. مي‌‏توان

گفت عصيان او در زندگي به عنوان يك زن و نيز يك شاعر با هم در يك راستا قرار

داشته است.


او در برخي از اشعارش با نگاهي کاملا زنانه به حضور مرد مي‌‏نگرد و اين حضور را براي

 روحش ضروري مي‌‏بيند. بيان اين امر توسط يك شاعر زن در ايران آن سالها،

"ممنوعی" قوی به حساب مي‌‏آمد؛ اما او از مرزها و خط قرمزهای جامعه گذشت و

همين امر سبب شد كه نگاه بسياري به شعر او معطوف شود و او را به عنوان

شاعري متفاوت بنگرند.


فروغ شور، عشق و تمنای زنانه را در شعر با بی پروایی بیان می کرد. مثلا در بیت

هایی از شعر "عاشقانه" این بی پروایی به نحو بی سابقه به نمایش گذاشته

می شود که خود مصداق بارزی از تابو شکنی در شعر است.


آه ای بیگانه با پیراهنم / آشنای سبزه زاران تنم


و یا:


ای تشنج های لذت در تنم / ای خطوط پیکرت پیراهنم


شاید اگر فروغ مرد بود تاثیر پذیری شعرش اینگونه قوی نبود و خودش نیز اینچنین به

 

عنوان شاعری طراز اول مطرح نمي‌‏ گردید. زيرا که پرداختن به این نوع زبان در شعر ِ

 

مردان آنچنان ممنوع و یا تابو به حساب نمي‌‏آيد. چنانکه در شعرهای نادر نادرپور که از

 

شاعران معروف و از هم دوره ای های فروغ است از این نوع زبان و مضامین بسیار

 

دیده شده است. همچنین باید توجه داشت که مفهوم "ادبیات زنانه" همواره باری

 

جنسیتی را در خود حمل می‌کند و این جنسیت همان چیزی است که داغ سده‌ها

 

اسارت و سرکوب تاریخی را بر خود دارد.زن هنرمند همواره می‌خواهد به ندای درونی

 

"من ِ سرکوب شده"ی خویش دل سپرد و از خشم‌ها و جنگ ها و آرزوها و عشق‌های

 

 فروخفته و "خود سانسور" شده‌اش بگوید و ترجمان این "من" ممنوع و نکوهیدۀ زنانه

 

شود.پس به درستی فروغ را زن بی پروای شعر امروز نامیده اند. جسارت او اما تنها

 

در این نیست که گاه چنان سنت شکنی کند که چشم همه را خیره سازد و یا گاه

 

بی پروا پا بر سر سنت های کهن و تابوهای مقدسی بگذارد که تا پیش از او کسی

 

جرئت نزدیک شدن به آن را نداشته است؛ جسارت و بی پروایی او در این هم هست

 

 که او با تمام محدودیت های جان کاه محیط مردسالار خانه پدری و همینطور

 

جامعه ی سنتی ای که در آن زندگی می کرده، برای اولین بار از نیازهای زنانه سخن

 

میگوید آن هم با لحن و زبانی زنانه، که تا آن زمان از ادبیات ما غایب بوده است.و همو

 

این را به پیشگاه ادب فارسی عرضه می کند.و برای اولین بار به عنوان یک زن بی پروا

 

 مثلا از تجربه ی گناهی پر ز لذت در آغوشی گرم و آتشین سخن می راند.

 


گنه کردم گناهی پر ز لذت / کنار پیکری لرزان و مدهوش


خداوندا چه می دانم چه کردم / در آن خلوتگه تاریک و خاموش


وجه بارز شعرهای فروغ به مثابه یک" ممنوع شکن" به مانند بسیاری از شاعران هم

 

عصراش، روشن فکر نمایی نیست؛ بلکه او در شعر راه خود را می رود و زندگی خود

 

را می کند و صمیمانه خود را بیان می کند و البته در این بیان، روشن فکری آگاه و بینا

 

 را به نمایش می گذارد که " من" خود فروغ است و با او هیچ فاصله ای ندارد ؛آری

 

اینچنین است زیرا شعر فروغ عین زندگی اوست.

 


گرچه او خود روزگاری برای تفنن و سرگرمی و شاید دغدغه های کوچک اش شعر

 

می گفته و به طور غریزی هم می گفته چنان که خود به این مسئله اذعان دارد اما در

 

 دوران پس از" تولدی دیگر" و آشنایی با ابراهیم گلستان، شعر می شود جان او و

 

همه ی وجود اش.چنان که هر بار شعر می گوید، گویی چیزی از او کنده می شود و

 

در این بین جسارت او در این است که به سادگی و آشکاراز انسان سخن می گوید و

 

نگاهش، نگاهی نوستالژیک و اندوه باراست. این نکته در شعر بلند ایمان بیاوریم

 

آشکار تر پیداست.

 



خطوط را رها خواهم کرد/ و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد


و از میان شکلهای هندسی محدود/ به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد


من عریانم عریانم عریانم/ مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم


و زخم های من همه از عشق است/ از عشق عشق عشق


فروغ فرخزاد کسی است که شجاعانه به میدان می‌آید و سعی می‌کند از مرزها و

 

طناب‌هایی که سنت به دست و پایش بسته، خارج بشود و برود و خودش را به

 

فراسوی آن مفهومی که اسارت و بندگی است، پرتاب کند.

 


او در واقع با پرداختن به زباني اروتيك و بازگويي امور زندگي خود در شعر از حصار

 

محدوديت‌‏هايي كه در جامعه براي زنان وجود داشت سر باز می زند و البته آنطور که

 

می دانیم اين كار خود به شجاعت نیاز داشت و فروغ نیز آن زمان اين شجاعت را در

 

خود می دید و همين امراست که او را در رقابت با شاعران مطرح معاصرش، شاعري

 

موفق نشان می دهد.

 


اکنون تو اینجائی / گسترده چون عطر اقاقی ها


در کوچه های صبح / بر سینه ام سنگین


در دستهایم داغ / در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

 


گرچه چالش های اینچنینی فروغ با جامعه از او شاعری نامیرا در ادبیات این سرزمین

 

می سازد؛ اما تاوان چنین حرکت هایی بهایی سنگین و نتایج تلخ و ویرانگرایانه ای

 

برای زندگی اش دارد.نگاه عمومی جامعه ی ایرانی آن زمان در مقابل ناهمگونی اش

 

با سنت ها، بسیار سخت و خشن بود.در اذهان عمومی او را زنی هوسران و هر

 

جایی خواندند ؛ به طوری که فروغ با دریافت این حقیقت که در این مبارزه تنهاست،

 

مجبور بوده است بر فراز قتلگاه خود، به تنهایی با ضربات و حملات گوناگون مقابله

 

کند.


من پشیمان نیستم / من به این تسلیم می اندیشم


این تسلیم دردآلود / من صلیب سرنوشتم را


بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم / در خیابان های سرد شب

 


فروغ در۲۰ سالگی در نامه ای برای یکی از مجلات می نویسد:

 


"می دانم این راهی که من می روم در محیط فعلی و اجتماع فعلی خیلی سر و صدا

 

کرده و مخالفان زیادی برای خودم درست کرده ام، ولی من عقیده دارم بالاخره باید

 

سدها شکسته شوند. یک نفر باید این راه را می رفت و من چون در خودم این

 

شهامت و گذشت را می بینم، پیشقدم شدم."

 


گفتم که بانگ هستی خود باشم / اما دریغ و درد که زن بودم

 


" زن" ی که در شعر فروغ نمایان می شود در نگاه اول خود اوست. اما در نگاه بعدی و

 

 با کمی تآمل مشخص می شود که این زن نمادی از زنان رنج کشیده ی جامعه است

 

 و این موضوع در بسیاری از شعرهای او کاملا آشکار است. این "زن" نمونه ی کامل

 

یک زن خسته از زنجیر اسارتهای زنانه است. روان انسان به طور نا خود آگاه به سوی

 

آزادی میل دارد و فروغ این قدرت را داشت که خواسته اش را بر زبان آورد. ولی این

 

بی پروایی به بی حیایی و بی شرمی تعبیر می شود که این نوع نگاه، تنها نگاهی

 

خصمانه و به دور از واقعیت است. شعر او فریاد آزادی خواهی است. ولی نوع آزادی

 

 او با آزادی های پوشالی و دروغین مردمان کوته اندیش متفاوت است.آزادی فروغ

 

حالتی اساتیری و قدرتمندانه دارد. گویی روح فروغ در عین تجدد، به حالت زنانگی

 

نخستین خود بازگشته و قدرت را در دست گرفته است.

 


فروغ صدا است. همانطور که خودش گفته صدایی است که باقی می ماند. صدایی

 

که همان فریاد آزادی است...

 


تنها صداست که می ماند


چرا توقف کنم، چرا؟


پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند


افق عمودی است


افق عمودی است و حرکت : فواره وار


و در حدود بینش


سیاره های نورانی میچرخند


زمین در ارتفاع به تکرار میرسد


و چاههای هوایی


به نقب های رابطه تبدیل میشوند


و روز وسعتی است


که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد


چرا توقف کنم؟


راه از میان مویرگ های حیات می گذرد


کیفیت محیط کشتی زهدان ماه


سلول های فاسد را خواهد کشت


و در فضای شیمیایی بعد از طلوع


تنها صداست


صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد.


چرا توقف کنم؟


چه می تواند باشد مرداب


چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد


افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند.


نامرد، در سیاهی


فقدان مردیش را پنهان کرده است


و سوسک....آه


وقتی که سوسک سخن می گوید.


چرا توقف کنم؟


همکاری حروف سربی بیهوده ست.


همکاری حروف سربی


اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد.


من از سلاله ی درختانم


تنفس هوای مانده ملولم میکند


پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر


بسپارم


نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن


به اصل روشن خورشید


و ریختن به شعور نور


طبیعی است


که آسیاب های بادی میپوسند


چرا توقف کنم؟


من خوشه های نارس گندم را


به زیر پستان میگیرم


و شیر می دهم


صدا، صدا، تنها صدا


صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن


صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک


صدای انعقاد نطفه ی معنی


و بسط ذهن مشترک عشق


صدا، صدا، صدا، تنها صداست که میماند


در سرزمین قد کوتاهان


معیارهای سنجش


همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند


چرا توقف کنم؟


من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم


و کارم تدوین نظامنامه نیست


مرا به زوزه ی دراز توحش


درعضو جنسی حیوان چه کار


مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار


مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است


تبار خونی گل ها میدانید ؟

 

   


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت


خاک را سبز میخواست

 

   "بامداد ِ" تو یک روزبعد از من بود

                       من بیست آذر و تو بیست و یکم.

 چهل و شش سال که چیزی نیست!

                                           حرکت کردم

                                              به اندیشه هایت،به دردهایت می رسم،باور کن!

 


 (گر بدین سان زیست باید پست

 

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم


                                                          بر بلند ِ کاج ِخشک ِکوچه ی بن بست

 
 گر بدین سان زیست باید پاک

 

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه


                       یادگاری جاودانه بر تراز ِ بی بقای خاک!)

 

 

                              به یاد  آن " شیرآهنکوه مرد"

 

 

 

                                           

 

                                        در آوار خونین گرگ و میش


دیگرگونه مردی آنک

 

که خاک را سبز میخواست


و عشق را شایسته ی زیباترین زنان


که اینش به نظر


هدیتی نه چندان کم بها بود


که خاک و سنگ را بشاید...


چه مردی!چه مردی!


که میگفت:


قلب را شایسته تر آن


که به هفت شمشیر عشق


در خون نشیند


و گلو را بایسته تر آن


که زیباترین نامها را بگوید


و شیرآهنکوه مردی از این گونه عاشق


میدان خونین سرنوشت


با پاشنه ی آشیل


درنوشت


"رویینه تنی که راز مرگش


اندوه عشق و غم تنهایی بود"


-"آه اسفندیار مغموم !تو را آن به که چشم


فرو پوشیده باشی"


 آیا نه


یکی نه


بسنده بود


که سرنوشت مرا بسازد؟!


من تنها فریاد زدم "نه"


من از فرورفتن


تن زدم


صدایی بودم من


شکلی میان اشکال


و معنایی یافتم

 

من بودم و شدم

 


نه زان گونه ای که غنچه ای

 


گلی

 


یا ریشه ای

 


که جوانه ای

 


یا یکی دانه

 


که جنگلی!

 


راست بدان گونه

 


که عامی مردی

 


شهیدی

 


تا آسمان بر او نماز برد...

 


من بینوا بندگکی سر به راه نبودم

 


و راه بهشت مینوی من

 


بُز رو طوع و خاکساری نبود

 


مرا دیگر گونه خدایی میبایست

 


شایسته ی آفرینه ئی

 


که نواله ی ناگزیر را

 

 

گردن

 


کج نمیکند

 


و خدایی دیگر گونه آفریدم

 


...


دریغا شیرآهنکوه مردا!

 


که تو بودی

 


و کوهوار

 


پیش از آنکه به خاک افتی

 


نستوه و استوار

 

 

مرده بودی.

 


اما نه خدا و نه شیطان

 


سرنوشت تو را بتی رقم زد

 


که دیگران میپرستیدند

 


بتی که

 


دیگرانش

 


می پرستیدند...

 

 

اشعار "شاملو" را در سایت (آوای آزاد)بخوانید.

http://www.avayeazad.com/shamloo/index.htm

 

احمد شاملو (متولد: ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه- درگذشت: ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب، مترجم ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود.  (ویکی پدیا)

 

(اشراق ِعشق ) 

 

بیا که با تو به معراج نور باید رفت

 

به مرز آینه های شعور باید رفت

 

بُراق حادثه زین کن که در رکاب غرور

 

بر آسمان ِ رفیع ِ حضور باید رفت

 

مرا به مشرق اشراق عشق می خوانند

 

بیا به وادی سینا به طُور باید رفت

 

همیشه معبر آیینه ها تماشایی است

 

به اشتیاق نظر تا عبور باید رفت

 

قسم به عصمت ِ این لحظه های نورانی

 

بیا که با تو به معراج نور باید رفت.

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت


به ياد روز جهاني عرفان و شمس تبريزي

 

زنده یاد سید خلیل عالی نژاد:

شعر و موسیقی دو بال پرواز برای رسانیدن پرنده معنا به آشیان فهم

 

  استادشجريان: با افتخار به ياد مولانا مي‌خوانم

 

جام جم آنلاين: استاد آواز ايران گفت: به اتفاق گروه شهناز و با افتخار در مراسم گراميداشت

مولانا در قونيه به روي صحنه مي رويم و اميدواريم برنامه اي در شأن اين شاعر و عارف بزرگ

 ارائه کنيم.

استاد محمد رضا شجريان در حاشيه تمرينات گروه شهناز با اعلام اينکه نزديک به سي و چند سال پيش

 در قونيه به اجراي برنامه پرداخته است به مهر گفت : اين براي نخستين بار پس از انقلاب است که بنا به

 دعوت بنياد بين المللي مولانا قرار است به مدت چهار شب درسالن مجموعه فرهنگي صدرالدين

کنسرت برگزار کنيم.

شجريان در ادامه در خصوص استفاده از شعر شاعران بزرگ ايران در آوازهايش گفت: من همواره با

شاعران بزرگي چون حافظ، مولانا، سعدي، عطار و...زيسته ام و دعوت بنياد مولانا براي حضور در قونيه

فرصتي بود تا در کنار مولاناي بزرگ به اجراي برنامه موسيقي بپردازم.

 

استاد که اين روزها در ميان شوق و شور اعضاي گروه شهناز به سرپرستي مجيد درخشاني براي تمرين

حضور مي يابد درباره جزئيات برنامه گفت: در اين برنامه که در دستگاه شور، بيات ترک و همايون اجرا

مي شود علاوه بر استفاده از اشعار مولانا در تصنيف و آواز از اشعار حافظ و سعدي نيز در ديگر تصانيف

استفاده شده است.

وي با اشاره به اينکه نخستين اجرا در روز ۲۱  آذر خواهد بود درباره تسهيلات فروش بليت افزود: اين براي

 اولين بار است که امکان تهيه بليت اجراي خارج از کشور براي ايرانيان داخل فراهم شده است چرا که در

کنسرتهاي قبلي شاهد بوديم که تجربه خريد بليت به صورت اينترنتي تجربه خوبي بود و اين بار هم براي

اجراي قونيه همين تجربه را به کار گرفتيم.

کنسرت گروه شهناز۲۱ ، ۲۲ ، ۲۳ و ۲۴  آذر در قونيه ترکيه برگزار مي شود.

 

 

تمرین گروه شهناز.جهت اجرا در قونیه.ترکیه

 

 

                    به ياد روز جهاني عرفان و شمس تبريزي


 

" مولانا گفته :

 

خرقه نيست قاعده  من ، خرقه  من صحبت است و آنچه تو از من حاصل كني . خرقه من آن

 

 است .چون وقت آن آيد ، من خرقه تو به سر نهم و تو خرقه من "

 

    (مقالات شمس تبريزي ، دفتر اول ، ص۲۲۴ ، سطر ۱ )

 

 آ نچنان كه در تواريخ آمده است ، روز و سال تولد حضرت شمس تبريزي

 

معلوم نيست ، ليكن تاريخ و زمان ملاقات مولانا با شمس به اتفاق نظر

 

مورخان و تاريخ نگاران در روز ۲۶ جمادي الاخر سال ۶۴۲ هجري قمري كه

 

 معادل ۲۹ نوامبر سال ۱۲۴۴ ميلادي و برابر ۸ آذر ماه سال ۶۲۲ شمسي

 

رخ داده است.

 

از چند سال پيش كه موضوع واقع بودن مزار شمس تبريزي در خوي ، مطرح

 

 شد و دست اندركاران آ ستين همت بالا زدند و دم ودستگاهي هر چند نه

 

در خور و شان آن بزرگوار ، در جوار مناره "شمس" علم كردند ، من در چند

 

 نوشته و مقاله و در چند نشست و گفتار عنوان نمودم كه به مناسبت اين

 

خجسته روز ديدار ماه و آفتاب عالم سوز ، روز ۸ آذر هر سال را

 

           " روز جهاني عرفان" يا " روز شمس تبريزي "

 

  نام كرده و درخواست ثبت آن را از يونسكو بنمايند.

 

   اگر چه آن سلطان درياي معنا خود گفته است كه :

 

"ايام مبارك باد از شما . مبارك شمائيد ! ايام مي ايد تا بر شما مبارك شود."

 

" چون گفتني باشد وهمه عالم از ريش من در آويزند كه مگو ، بگويم !

 

هر آينه اگر چه بعد هزار سال باشد ، اين سخن بدان كس برسد كه من

 

خواسته باشم !"

 

 (مقالات شمس تبريزي ، دفتر دوم ، ص۶۲۸ ،سطر۱۹ )

 

    باشد كه با خاطره و خاطرات اين مردان حق و حقيقت گو  ، چراغ راهي

 

در اين زمانه نا هموار و نشانه جاني براي دل بيقرار برافروزيم و به دست

 

گيريم ، كه جهيدن و رستن بي درد و رنج ، آ رزوي آ ن عاشقان و سوختگان

 

 و مستان ، براي ما ماندگان در راه ،  بوده است.

  

رضا جوانروح


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت


و هوا ناگهان بارانی شد

 

 دوستان هم نفس و همراه!

 سلام 

دیر آمدم ٬ می دانم

شنبه "۹/۸/۸۸" اجرای نمایشم بود (مهتاب بر آینه)در بیستمین جشنواره تئاتر استان گلستان

حسابی درگیر بودم ٬در این وانفسای هنر ٬کار نمایش اون هم در شهرستان....

 

چه باید کرد؟

 

 به قول دوستی:       با این همه ناگفته هایم با تو چه باید کرد؟

 

                           گیرم با این همه را بی خیال!  با تو چه باید کرد؟

 

بیکرانه

 

به وقت ِ رویش سبز ِ جوانه با من باش

دلم گرفته در این بیکرانه ، با من باش

 

چه آسمان ِغریبی ست بی حضور تو دل

به گرمی ِ سخنی عاشقانه با من باش

 

سکوت، درد بزرگی ست هیچ می دانی؟

بخوان برای دلم یک ترانه با من باش

 

اسیر این قفس سرد و غم گرفته منم

در ِ قفس بگشا، بی بهانه با من باش

 

قسم نمی دهمت که به عمر صد غزلم

به عمر یک غزل حافظانه با من باش .

 

 

به یاد " منوچهر آتشی"

 

این شاعر و مترجم در ۲ مهر سال ۱۳۱۰ ‬در بخش دهرود شهرستان دشتستان استان بوشهر متولد شد. او پس از این‌که دوره دانشسرای مقدماتی را در شیراز گذرانید، چندسالی به آموزگاری پرداخت و در سال ۱۳۳۹ ‬به تهران آمد و در دانشسرای عالی ، به تحصیل پرداخت و در مقطع کارشناسی رشته‌زبان و ادبیات‌انگلیسی فارغ‌التحصیل شد.

آتشی در روز یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴ درسن ۷۴ سالگی در بیمارستان سینا در تهران بر اثر ایست قلبی درگذشت ودر زادگاهش بوشهر به خاك سپردند.همچنين او چند روز قبل از مرگش درمراسم چهره هاي ماندگار به عنوان چهره ماندگار ادبيات معرفي شد.

 

اتفاق آخر

 

شهر


دیوانه ای تمام عیار است


 و سوسک های فربه " ما بعد از انفجار "


قطار قطار


 برای بلعیدن یک دیگر


دنبال می کنند هم را


"من اما ماسه زارانی دیده ام که هنوز

 

رؤیای بر باد رفته ی جنگل ها


و دلک خرد زنبق ها را


در هاضمه ی ذهن خوش ورز می دهند "


شهر


 دیوانه ای سرسام گرفته است 

 خیابان ها زیر چرخ های هراسان


پس می کشند و به ابتدای خود بر می گردند


 و ماشین ها


 یک دیگر را چنان دنبال می کنند که انگار


هر یکی نشمه ی آن دیگری را قر زده است


"اما من کویرهایی می شناسم


که شترهای تیر خورده ، زیر بار تریاک


 به خون درغلتیده اند


 و مردی در هندوکش و دختری در میامی


از غصه آه می کشند "


شهر


 دیوانه ای به زنجیر افتاده است


 بزرگ راه ها


 چونان کمندهای بی شمار گاوبازان ماهر


 بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پیچیده اند


"من اماـ در همین شهر


از بوستانی گذشتم و عشق را دیدم


 که ناگهانی از پس نارونی در آمد


با دامن گلی رنگ و بی عینک آفتابی


و لبخندی به سمت قلب شاعر هفتاد ساله ای

 
 شلیک کرد


و هوا ناگهان بارانی شد


  


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت


درود من ز سر دوستی نثار تو باد

 

اول مهر ماه " آوای مانا " ۶۹ ساله شد

 

 

 

 

                        استاد شجریان تولدتان مبارک!

 

درود من ز سر دوستی نثار تو باد

 

همیشه آینه ی چشم من خُمار تو باد

 

دعای ُسوته دلان تا که موجب ِ اثر است

 

دعای خیر من ای گل ٬نگاهدار تو باد

 

زما پس از من و ما یادگار ما ماند

 

ز من همین غزل ای دوست٬ یادگار ِ تو باد

 

میان ِ جمع ِ پری پیکران ِ وادی ِ دور

 

دل ِ شکسته ی من تا ابد ٬دچار ِ تو باد.

 

 

دستنوشته ی استاد محمدرضا شجریان در سوگ استاد پرویز مشکاتیان

 

رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد

خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمه‌های بسیار پرداخت و یاد آن سال‌ها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادی‌های ما شادی ‌و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را می‌توان شنید که برای وطن و آزادی می‌تپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنج‌ها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند و‌ترجمه‌ی صادق و راستین زمانه خود باشد.
پرویز یکی از این اندک‌شماران است، موسیقی‌دانی که ذوق تصنیف‌سازی‌اش، مهارت گروه‌نوازی‌اش، لطافت شاعرانه‌اش و تعهدش به آرمان‌های مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.
پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.

محمد‌رضا شجریان
اول مهرماه ۱۳۸۸ - آمستردام

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


آخرین آهنگت را ماهور بزن!

 

مینی مال های تنهایی (قسمت سوم)

  

  •  آهای دیوانه! دیوانه با توام!

                      همین بیست و چهار ساعت ناچیز را می گویم.

 

می توانی سراغ تمام شعرهایی که برایت سروده ام را از زلال اشکی بگیری ،

 

             که دیشب میان بالشم پنهان کرده ام.

          

 

  •      یک ، دو ، سه...اگر تا هفت بشمارم، عاشقت می شوم، می دانم

 

 ازاینکه آسمان در حجم کوچک قلبم آرام گرفته، به خود می بالم، 

 

                  ...اگر تا هفت بشمارم

 

                                       هر روز نیت می کنم تا قدم هفتم را بردارم

 

                                           می دانم، هفت هزار سال فاصله...

 

  •       در انتهای هر رفتنی، آمدنی ست

 

                                          همچنان که درانتهای هر آمدن ، رفتنی

 

     برای همین است که درها باز و بسته می شوند

 

                                         ببین! آسمان هرگز عبور پرندگان را فراموش نمی کند

 

 

                            و پرندگان هرگز آبی ترین جاده های آسمان را از یاد نمی برند.

 

 

  •   پنجره دیروز بود و آفتابی که تنها بر من می تابید

 

        درخت امروز است و سایه ی که در انتظارا ست تا خستگی مرا بگیرد

 

              نسیم فردا ست !

 

هنگامی که صورت گرُ گرفته ام در این گرمای نفس گیرحضورش را منتظر است.

 

                            تو دیروزی، امروزی و فردایی !

 

 نه فقط برای من، برای تمام آنهایی که پنجره و درخت و نسیم را می شناسند.

 

 

  •         پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود

 

                            دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند.

 

 

  • به جز خیال تو هنوز هم کسی در کنار من نیست.

 

 

  •             انتظار ، پنجره ی بود روبروی همه آرزو هایم

 

       پنجر ه ی که رو به  آشتی کنان دوباره پروانه و باغچه باز می  شد.

 

        انتظار همه ی سهم من از تو بود

 

                      از همان روز نخست، من به انتظار گره خورده ام

 

                از همان روز که پنجره را شناختم.

 

 

  •      تنهایی بدترین چیز دنیا نیست

 

                                         چیزهای بدتری هم هست

 

                                                 آه ! دیر شد!

 

                               وتوی دنیا هیچ چیز بدتر از " خیلی دیر شد " نیست!

 

   

  •             ... دلم شور می زند

 

                       آخرین آهنگت را ماهور بزن!

 

                                                 شاید آوایت گل سرخی باشد بر روی سینه ام.

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت


قربان دردی طغانپور هم رفت

 

 چه ناباورانه!

 

مگر چند هفته پیش نبود که آخرین نمایشنامه ات را با چه شور و اشتیاقی  برایمان خواندی؟

 

" کوراغلی و خطایی "

 

انبوه ی از کتابهای که در باره ی آن افسانه ی جاودانه" کور اغلی " پژوهش و تحقیق کرده بودی٬در گوشه

 و کنار اتاقت پراکنده بود و...

 

باورش سخت است!

 

 

 

باورش چه سخت، آنجا که رفتن پرنده ی به اوج آسمان بی برگشت

 

 باورش چه سخت،مثل یک بهار عاشقانه در خزان

 

تو را با کدام حرف می توان نوشت

 

با کدام شعر می توان سرود

 

امروز جامعه هنرمندان داغدار فرهیخته یست که گر چه دیگر نوای دل انگیزقلمش شنیده نمی شود

 

گرچه دستان گرم و پر توانش خاموش است تا زیباترین نقش ها را بیافریند

 

اما

 

 

نامش یادش وآثاراش بر تارک دل و جان هنرمندان سایه افکنده است

 

نامش جاوید و یادش درخشان باد.

 

عکاس ، فیلمنامه نویس، نمایشنامه نویس٬کارگردان نمایش٬مجسمه ساز و هنرمند پیشکسوت ترکمن

 

قربان دردی طغانپور دار فانی را وداع گفت.

 

بیوگرافی :


نام: قربان دردی
نام خانوادگی: طغان پور
در سال۱۳۳۳شمسی در شهر گنبد متولد شد
شغل ایشان فیلمسازی،نمایشنامه نویسی،کارگردان نمایش٬مجسمه سازی،قصه نویسی


سوابق :


-طراحی و ساخت سردرب کارخانه نئوپان گنبد
-طراحی و ساخت دیواره نقش برجسته کارخانه پنبه نظام آباد گنبد
-طراحی و ساخت میدان داخلی و آب نمای و تندیس داخل محوطه کارخانه نئوپان گنبد
-طراحی و ساخت ۴ مجسمه در میدان مرکزی شهر کمیش دپه
-ساخت فیلم کوتاه «نوای بینوا» در جشنواره وارش از بین ۹۹۵ فیلم جزو ۲۰ فیلم برگزیده انتخاب گردید.
-ساخت فیلم « راه بسته»
-ساخت فیلم کوتاه « دوباره نگاه کن»
-ساخت فیلم کوتاه « دیده»
-نویسنده سناریو « راه طولانی» تصویب شده و کد تولید خورده در سیما فیلم به تهیه کنندگی عسگری نسب.
-اقتباس سناریو فیلم «هنرپیشه» به کارگردانی کارگردان معروف ایران محسن مخملباف از نوشته قربان دردی طغان پور که با عنوان « شیشه و سنگ» به رشته تحریر در آورده بودند.
-نمایشنامه «دخترپرخان» که به عنوان مقام دوم جشنواره سراسری عذرا (جهاد کشاورزی-وزارت کشور) انتخاب گردید.
-نمایشنامه « اسب و لباس مادربزرگ» برگزیده جشنواره سراسری زن ایران
-نمایشنامه « افسانه ماه طلائی» تقدیر شده از طرف جشنواره استانی
-نوشتن بیش از ده قصه کوتاه،سی شعر نو،بیش از هشت سناریو ی بلند.

-ساخت بیش از پنجاه تندیس شاعر شهیر ترکمن مختومقلی فراغی در سومین همایش

 بین المللی تبیین اندیشه های مختومقلی فراغی و ساخت نما آهنگی زیبا(فرزند آزادی)-اردیبهشت ۸۸


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت


آوازهایی که باد برد

 

             به بهانه ی انتشار غزل "چشم های من" در مجموعه شعر (آوازهایی که باد برد)

 

                                           از مجموعه کتاب های:  این روشنای نزدیک

 

تشکر بی در یغ از دبیرخانه ی این مجموعه٬ اتشارات سخن گستر و هنرمند ارجمند محسن سراجی

 

 

اگر حتی  ِببارد تیغ هم بر چشم های من

 

به دیدار تو می آیند با سَر چشم های من

 

 

تو را ای میو ه ی از چشمرَس دور، ای همه شیرین

 

تو را خواهند چید از شاخه آخر چشم های من

 

 

گره خوردم به چشمانت، و می دانم که می دانی

 

نمی خوابند شب ها نیز دیگر، چشم های من

 

 

وبر هر جای این دَر بنگری ٬صد چشم می بینی

 

ز بس در انتظارت مانده بر دَر چشم های من

 

 

بزرگی کن فقط بگذار چون قطره بمانند ، آه!

 

در اقیانوس چشمانت شناور چشم های من

 

 

بیا! حالا که فانوس نگاهم رو به خاموشی است

 

بپاش از نبض چشمانت کمی در چشم های من.

 

 

 

درگذشت خالق (بازمانده) و (کانی مانگا) 

   

 

 

خبرگزاري فارس: «سيف‌الله داد» در سن۵۴ سالگي، در پي يك دوره سخت مقابله با بيماري سرطان

 

خون، در بيمارستان مهر دارفاني را وداع گفت.

 

(دل نوشته ی برای همه ی آنانی که  دریغ رفتنشان تا همیشه با ماست)

 

آن قدر به دریغای هنر عادت کرده ایم که کمتر سراغ هنرمندان را می گیریم.

 

هنرمندانی که نام بلند آوازه ی ایران را در گوشه گوشه ی این سیاره ی آبی تمدن ها

 

زمزمه کرد ه اند.

 

در گیر و دار روزمردگی ها !ودر خلوت غفلت ما ٬ فروغ چه دیدگانی شمع راه هنر شد!

 

 

خون پاک چه قلب هایی با ضرباهنگ هنر در رگ خزانی ما دوید!

 

 و ...

 

 

چه دست هایی در آرزوی دیر پایی این شعله رقصان از سکون و آرامش دل بریده برای

 

همیشه بر درگاه اساطیری حلقه شد!

 

   


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت


"حرف های برای نگفتن"

 

 

آمده ام بگویم سلام، سلام هایی که بوی خدا حافظی می دهد

 

                  باید به راه بیفتم!

 

دست به دامن واژه ها شد ه ام که بدانی در این "ایام شهر آشوب" چگونه احساس در من فواره می زند

 

       تو هم با من به راه بیفت!

 

کسی می گوید : پس " غزلواره " چه می شود؟غزل...

 

آدرسی برایش می نویسم : ساختمان پزشکان، دکتر روانپزشک.....

 

دیگر نمی توانم صبوری کنم،هفت روز است که تنهایتان گذاشته ام.

 

 می خواهم دلتنگی هایم را زار بزنم.

 

 باید به راه بیفتم!

 

پرنده ها در این بلوا و آشوب سکوت کرده اند و با ترحم نگاهم می کنند.

 

دیگر دلم برای قدم زدن با تو تنگ نیست!

 

دیگر به نیمکت های خیس ِ پیاده رو های ِ منزوی فکر نمی کنم.

 

دیگر به " فروغ" و عصر روزی که باد می آمد و دختر رویاهایش را با خود می برد، گوش نمی دهم.

 

..." به مادرگفتم : باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم "

 

جاده ها دارند به زمستان های رنگین تر از پاییز ختم می شوند...

 

و من دلتنگ آواز هایت نمی شوم.

 

                 مگر....

 

 تو نیز با من به راه بیفتی!

 

شاید باور نکنی اما همیشه راهی برای پرسه زدن هایمان هست.

 

                  و...

 

 مسیری را که ٬  یاد  ِ بارانی  ِ بدون فریبی را نشانم دهی.

 

  یادت هست می گفتی، کسی می گوید:

 

( مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می گیرند!)

 

       تو هنوز نشسته ای ؟ به راه نمی افتی ؟

 

چو فرزندت مرا خواند شهید ِ راه ِ آزادی

 

چه خواهی گفتنش فردا ؟ که زندانبان من بودی؟

(سایه)

  


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت


مینی مال های تنهایی

 

 .      مردی کنار اتوبان فریاد می زد:

 

          دارآباد  دارآباد!

 

          حلاج بود.

 

 . دایره ، دایره، دایره

 

  از سنگی که تو در من انداختی.

 

 . و عمر میگذرد

 

    سی،  چهل،  پنجاه ، شصت

 

   بیام؟

  .   تنها نیستم ، با تو در خودم زندگی می کنم.

 

  .      دست هات  قفس شد   وقتی جای ستاره ، دلم را از آسمان چیدی .

 

  .     تو   اینجا نیستی، حالا چه فرقی می کند فاصله یک راه شیری باشد یا یک لبخند!

 

 .  وقتی  کمی  دورتر همه ی اسرار جهان این است که حوا به آدم سیب می دهد،

 

همین نزدیکی هنوز تمامی گناه این است که در آغو ش تو آرام گیرم و بگویم: خسته ام

 

 -----------------------------------------------

  

آدینه ی۲۷  خرداد  ۱۳۷۹ مردی   " در حریق باد" به پرواز در آمد

 

 دهم اسفند ماه ۱۳۰۸ خانواده" رحماني " ساكن محله "پامنار" شهر تهران،كودكي متولد شد كه "نصرت" نام گرفت و نصرت همان شاعر فارسي زبان ايراني است كه پس از سال ها تلاش در عرصه ادبيات و شعر   روز آدينه ۲۷خرداد     ۱۳۷۹خورشيدي در شهر "رشت" با زمين خاكي بدرود گفت.

 

 

 

 

رحماني از شاعران جسور و تواناي نسل اول بعد از نيما است كه بايد او را مظهر جوانان و ادبيات ويژه بعد از شهريور ۲۰الگوي شعري جوانان هم عصر خود دانست.
نخستين شعرهاي خود را در 19 سالگي به دست نشريات سپرد تا در آينده‌‏اي نه چندان دور با انتشار مجموعه شعر "كوچ"، نگاه نيما و منتقدان عصر را به خود معطوف كند. او جسور بود و تقليد را نمي پذيرفت. سعي كرد، تنها تاثير بگيرد و آن‌‏چه را مي‌‏بيند، با زبان خود به تصوير بكشد. پس از انتشار مجموعه شعرهاي «كوير» و « ترمه» اقدام به انتشار « ميعاد در لجن » نمود كه با استقبال مخاطبان  منتقدان روبرو شد. در زندگي نامه اش مي نويسد: « ميعاد در لجن  »چنان مشهور شد كه وقتي روزنامه « آيندگان» مصاحبه اي بين من و « صادق چوبك » گذاشت ،‌ننوشت مصاحبه ي شاعر «كوچ» ،‌« ترمه» يا « كوير »  . بلكه نوشت : مصاحبه بين شاعر « ميعاد در لجن»  بانويسنده ي « شب اول قبر» .

 
مجموعه اشعار منتشر شده از وي عبارتند از:

كوچ(۱۳۳۳)

كوير(۱۳۳۴)

رمه (۱۳۳۶)

 ميعاد در لجن(۱۳۴۶)

حريق باد(۱۳۴۹)

شمشير معشوقه قلم (۱۳۶۷)

پياله دور دگر زد(۱۳۶۴)

آوازي در فرجام(۱۳۷۴)

 بيوه سياه (۱۳۷۸)

برگرفته از سایت آتی بان

 

 منتخب ی از شعر ها

 

از مجموعه  : بیوه ی سیاه

 

آسمان پیر

 

وقتی اسباب بازی هایمان را از ما گرفتند
 ناگهان گریه کردیم
 داریم بزرگ می شویم
 و بهانه هایمان برای گریه کردن
 دارد تمام می شود
 اما قدریکه زمان گذشت
 زندگی باورمان داد
که ماهی ها
 به اندازه منقار مرغ ماهی خوار
بزرگ می شوند
حالا بیا
 آسمان آن قدر پیرست
 که تا آخر دنیا
 گریه کنیم .

 

از مجموعه :میعاد در لجن

با گریه بخند

 

 ایمان بیداد
 به عهدی داد
 روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
 قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
 بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
 هذیان تب آلود دردم ، بی تو
 بی تو
رمز سکوت ام
 راز بهت ام
 رنگ یادم
 بی تو ... بی تو
بی  تو، بی تو
 از زندگی بیزار
 تا مرگ راهی نیست ، بی تو
 ای بی من و در من
 بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب و یرانی
 قانون بی رحم پریشانی
 چنینی ؟
بدرود ، بدرود
 این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
 با گریه می خندند ، بی تو
 ای بی تو من ، بی من
ایا تو هم اینگونه می خندی ؟
 با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو


 

از مجموعه :حریق باد

 

نرون کجاست

 

نرون به چنگ و شعر و تاج و تخت تو
نیاز نیست
 چه اشک ها که سوخت زیر پلک ها
کجاست اشکدان تو ؟
که سیل گریه های آنکه در من است
 تو را و اشکدان و تاج و هر که چون تو زیست
 به لا به لای چرخ  دنده های سیل بی مهار گریه له کند
دریغ همره ملامتی ست
 برای آنکه زیر پلک ها من
 به گریه های شوم دل سپرده است
 در عصر تو نزیستن
نرون دریغ بی نهایتی ست
نرون چه گفت
 گفت : خنده اش به لب

زمان هر کسی نرون و هر چه اشکدان
تو زیستی
 ولی به جای اشکدان
 در آفتابه های دیگران گریستی
تو هیچ چیز نیستی

  

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت



JavaScript Codes