تبليغاتX
" غزل واره "
 

و هوا ناگهان بارانی شد

 

 دوستان هم نفس و همراه!

 سلام 

دیر آمدم ٬ می دانم

شنبه "۹/۸/۸۸" اجرای نمایشم بود (مهتاب بر آینه)در بیستمین جشنواره تئاتر استان گلستان

حسابی درگیر بودم ٬در این وانفسای هنر ٬کار نمایش اون هم در شهرستان....

 

چه باید کرد؟

 

 به قول دوستی:       با این همه ناگفته هایم با تو چه باید کرد؟

 

                           گیرم با این همه را بی خیال!  با تو چه باید کرد؟

 

بیکرانه

 

به وقت ِ رویش سبز ِ جوانه با من باش

دلم گرفته در این بیکرانه ، با من باش

 

چه آسمان ِغریبی ست بی حضور تو دل

به گرمی ِ سخنی عاشقانه با من باش

 

سکوت، درد بزرگی ست هیچ می دانی؟

بخوان برای دلم یک ترانه با من باش

 

اسیر این قفس سرد و غم گرفته منم

در ِ قفس بگشا، بی بهانه با من باش

 

قسم نمی دهمت که به عمر صد غزلم

به عمر یک غزل حافظانه با من باش .

 

 

به یاد " منوچهر آتشی"

 

این شاعر و مترجم در ۲ مهر سال ۱۳۱۰ ‬در بخش دهرود شهرستان دشتستان استان بوشهر متولد شد. او پس از این‌که دوره دانشسرای مقدماتی را در شیراز گذرانید، چندسالی به آموزگاری پرداخت و در سال ۱۳۳۹ ‬به تهران آمد و در دانشسرای عالی ، به تحصیل پرداخت و در مقطع کارشناسی رشته‌زبان و ادبیات‌انگلیسی فارغ‌التحصیل شد.

آتشی در روز یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴ درسن ۷۴ سالگی در بیمارستان سینا در تهران بر اثر ایست قلبی درگذشت ودر زادگاهش بوشهر به خاك سپردند.همچنين او چند روز قبل از مرگش درمراسم چهره هاي ماندگار به عنوان چهره ماندگار ادبيات معرفي شد.

 

اتفاق آخر

 

شهر


دیوانه ای تمام عیار است


 و سوسک های فربه " ما بعد از انفجار "


قطار قطار


 برای بلعیدن یک دیگر


دنبال می کنند هم را


"من اما ماسه زارانی دیده ام که هنوز

 

رؤیای بر باد رفته ی جنگل ها


و دلک خرد زنبق ها را


در هاضمه ی ذهن خوش ورز می دهند "


شهر


 دیوانه ای سرسام گرفته است 

 خیابان ها زیر چرخ های هراسان


پس می کشند و به ابتدای خود بر می گردند


 و ماشین ها


 یک دیگر را چنان دنبال می کنند که انگار


هر یکی نشمه ی آن دیگری را قر زده است


"اما من کویرهایی می شناسم


که شترهای تیر خورده ، زیر بار تریاک


 به خون درغلتیده اند


 و مردی در هندوکش و دختری در میامی


از غصه آه می کشند "


شهر


 دیوانه ای به زنجیر افتاده است


 بزرگ راه ها


 چونان کمندهای بی شمار گاوبازان ماهر


 بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پیچیده اند


"من اماـ در همین شهر


از بوستانی گذشتم و عشق را دیدم


 که ناگهانی از پس نارونی در آمد


با دامن گلی رنگ و بی عینک آفتابی


و لبخندی به سمت قلب شاعر هفتاد ساله ای

 
 شلیک کرد


و هوا ناگهان بارانی شد


  


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت


درود من ز سر دوستی نثار تو باد

 

اول مهر ماه " آوای مانا " ۶۹ ساله شد

 

 

 

 

                        استاد شجریان تولدتان مبارک!

 

درود من ز سر دوستی نثار تو باد

 

همیشه آینه ی چشم من خُمار تو باد

 

دعای ُسوته دلان تا که موجب ِ اثر است

 

دعای خیر من ای گل ٬نگاهدار تو باد

 

زما پس از من و ما یادگار ما ماند

 

ز من همین غزل ای دوست٬ یادگار ِ تو باد

 

میان ِ جمع ِ پری پیکران ِ وادی ِ دور

 

دل ِ شکسته ی من تا ابد ٬دچار ِ تو باد.

 

 

دستنوشته ی استاد محمدرضا شجریان در سوگ استاد پرویز مشکاتیان

 

رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد

خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمه‌های بسیار پرداخت و یاد آن سال‌ها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادی‌های ما شادی ‌و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را می‌توان شنید که برای وطن و آزادی می‌تپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنج‌ها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند و‌ترجمه‌ی صادق و راستین زمانه خود باشد.
پرویز یکی از این اندک‌شماران است، موسیقی‌دانی که ذوق تصنیف‌سازی‌اش، مهارت گروه‌نوازی‌اش، لطافت شاعرانه‌اش و تعهدش به آرمان‌های مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.
پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.

محمد‌رضا شجریان
اول مهرماه ۱۳۸۸ - آمستردام

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


آخرین آهنگت را ماهور بزن!

 

مینی مال های تنهایی (قسمت سوم)

  

  •  آهای دیوانه! دیوانه با توام!

                      همین بیست و چهار ساعت ناچیز را می گویم.

 

می توانی سراغ تمام شعرهایی که برایت سروده ام را از زلال اشکی بگیری ،

 

             که دیشب میان بالشم پنهان کرده ام.

          

 

  •      یک ، دو ، سه...اگر تا هفت بشمارم، عاشقت می شوم، می دانم

 

 ازاینکه آسمان در حجم کوچک قلبم آرام گرفته، به خود می بالم، 

 

                  ...اگر تا هفت بشمارم

 

                                       هر روز نیت می کنم تا قدم هفتم را بردارم

 

                                           می دانم، هفت هزار سال فاصله...

 

  •       در انتهای هر رفتنی، آمدنی ست

 

                                          همچنان که درانتهای هر آمدن ، رفتنی

 

     برای همین است که درها باز و بسته می شوند

 

                                         ببین! آسمان هرگز عبور پرندگان را فراموش نمی کند

 

 

                            و پرندگان هرگز آبی ترین جاده های آسمان را از یاد نمی برند.

 

 

  •   پنجره دیروز بود و آفتابی که تنها بر من می تابید

 

        درخت امروز است و سایه ی که در انتظارا ست تا خستگی مرا بگیرد

 

              نسیم فردا ست !

 

هنگامی که صورت گرُ گرفته ام در این گرمای نفس گیرحضورش را منتظر است.

 

                            تو دیروزی، امروزی و فردایی !

 

 نه فقط برای من، برای تمام آنهایی که پنجره و درخت و نسیم را می شناسند.

 

 

  •         پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود

 

                            دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند.

 

 

  • به جز خیال تو هنوز هم کسی در کنار من نیست.

 

 

  •             انتظار ، پنجره ی بود روبروی همه آرزو هایم

 

       پنجر ه ی که رو به  آشتی کنان دوباره پروانه و باغچه باز می  شد.

 

        انتظار همه ی سهم من از تو بود

 

                      از همان روز نخست، من به انتظار گره خورده ام

 

                از همان روز که پنجره را شناختم.

 

 

  •      تنهایی بدترین چیز دنیا نیست

 

                                         چیزهای بدتری هم هست

 

                                                 آه ! دیر شد!

 

                               وتوی دنیا هیچ چیز بدتر از " خیلی دیر شد " نیست!

 

   

  •             ... دلم شور می زند

 

                       آخرین آهنگت را ماهور بزن!

 

                                                 شاید آوایت گل سرخی باشد بر روی سینه ام.

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت


قربان دردی طغانپور هم رفت

 

 چه ناباورانه!

 

مگر چند هفته پیش نبود که آخرین نمایشنامه ات را با چه شور و اشتیاقی  برایمان خواندی؟

 

" کوراغلی و خطایی "

 

انبوه ی از کتابهای که در باره ی آن افسانه ی جاودانه" کور اغلی " پژوهش و تحقیق کرده بودی٬در گوشه

 و کنار اتاقت پراکنده بود و...

 

باورش سخت است!

 

 

 

باورش چه سخت، آنجا که رفتن پرنده ی به اوج آسمان بی برگشت

 

 باورش چه سخت،مثل یک بهار عاشقانه در خزان

 

تو را با کدام حرف می توان نوشت

 

با کدام شعر می توان سرود

 

امروز جامعه هنرمندان داغدار فرهیخته یست که گر چه دیگر نوای دل انگیزقلمش شنیده نمی شود

 

گرچه دستان گرم و پر توانش خاموش است تا زیباترین نقش ها را بیافریند

 

اما

 

 

نامش یادش وآثاراش بر تارک دل و جان هنرمندان سایه افکنده است

 

نامش جاوید و یادش درخشان باد.

 

عکاس ، فیلمنامه نویس، نمایشنامه نویس٬کارگردان نمایش٬مجسمه ساز و هنرمند پیشکسوت ترکمن

 

قربان دردی طغانپور دار فانی را وداع گفت.

 

بیوگرافی :


نام: قربان دردی
نام خانوادگی: طغان پور
در سال۱۳۳۳شمسی در شهر گنبد متولد شد
شغل ایشان فیلمسازی،نمایشنامه نویسی،کارگردان نمایش٬مجسمه سازی،قصه نویسی


سوابق :


-طراحی و ساخت سردرب کارخانه نئوپان گنبد
-طراحی و ساخت دیواره نقش برجسته کارخانه پنبه نظام آباد گنبد
-طراحی و ساخت میدان داخلی و آبنمای و تندیس داخل محوطه کارخانه نئوپان گنبد
-طراحی و ساخت ۴ مجسمه در میدان مرکزی شهر کمیش دپه
-ساخت فیلم کوتاه «نوای بینوا» در جشنواره وارش از بین ۹۹۵ فیلم جزو ۲۰ فیلم برگزیده انتخاب گردید.
-ساخت فیلم « راه بسته»
-ساخت فیلم کوتاه « دوباره نگاه کن»
-ساخت فیلم کوتاه « دیده»
-نویسنده سناریو « راه طولانی» تصویب شده و کد تولید خورده در سیما فیلم به تهیه کنندگی عسگری نسب.
-اقتباس سناریو فیلم «هنرپیشه» به کارگردانی کارگردان معروف ایران محسن مخبلباف از نوشته قربان دردی طغان پور که با عنوان « شیشه و سنگ» به رشته تحریر در آورده بودند.
-نمایشنامه «دخترپرخان» که به عنوان مقام دوم جشنواره سراسری عزرا (جهاد کشاورزی-وزارت کشور) انتخاب گردید.
-نمایشنامه « اسب و لباس مادربزرگ» برگزیده جشنواره سراسری زن ایران
-نمایشنامه « افسانه ماه طلائی» تقدیر شده از طرف جشنواره استانی
-دارای بیش از ده قصه کوتاه،سی شعر نو،بیش از هشت سناریو بلند.

-ساخت بیش از پنجاه تندیس شاعر شهیر ترکمن مختومقلی فراغی در سومین همایش

 بین المللی تبیین اندیشه های مختومقلی فراغی و سخت نما آهنگی زیبا(فرزند آزادی)-اردیبهشت ۸۸


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت


آوازهایی که باد برد

 

             به بهانه ی انتشار غزل "چشم های من" در مجموعه شعر (آوازهایی که باد برد)

 

                                           از مجموعه کتاب های:  این روشنای نزدیک

 

تشکر بی در یغ از دبیرخانه ی این مجموعه٬ اتشارات سخن گستر و هنرمند ارجمند محسن سراجی

 

 

اگر حتی  ِببارد تیغ هم بر چشم های من

 

به دیدار تو می آیند با سَر چشم های من

 

 

تو را ای میو ه ی از چشمرَس دور، ای همه شیرین

 

تو را خواهند چید از شاخه آخر چشم های من

 

 

گره خوردم به چشمانت، و می دانم که می دانی

 

نمی خوابند شب ها نیز دیگر، چشم های من

 

 

وبر هر جای این دَر بنگری ٬صد چشم می بینی

 

ز بس در انتظارت مانده بر دَر چشم های من

 

 

بزرگی کن فقط بگذار چون قطره بمانند ، آه!

 

در اقیانوس چشمانت شناور چشم های من

 

 

بیا! حالا که فانوس نگاهم رو به خاموشی است

 

بپاش از نبض چشمانت کمی در چشم های من.

 

 

 

درگذشت خالق (بازمانده) و (کانی مانگا) 

   

 

 

خبرگزاري فارس: «سيف‌الله داد» در سن۵۴ سالگي، در پي يك دوره سخت مقابله با بيماري سرطان

 

خون، در بيمارستان مهر دارفاني را وداع گفت.

 

(دل نوشته ی برای همه ی آنانی که  دریغ رفتنشان تا همیشه با ماست)

 

آن قدر به دریغای هنر عادت کرده ایم که کمتر سراغ هنرمندان را می گیریم.

 

هنرمندانی که نام بلند آوازه ی ایران را در گوشه گوشه ی این سیاره ی آبی تمدن ها

 

زمزمه کرد ه اند.

 

در گیر و دار روزمردگی ها !ودر خلوت غفلت ما ٬ فروغ چه دیدگانی شمع راه هنر شد!

 

 

خون پاک چه قلب هایی با ضرباهنگ هنر در رگ خزانی ما دوید!

 

 و ...

 

 

چه دست هایی در آرزوی دیر پایی این شعله رقصان از سکون و آرامش دل بریده برای

 

همیشه بر درگاه اساطیری حلقه شد!

 

   


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت


"حرف های برای نگفتن"

 

 

آمده ام بگویم سلام، سلام هایی که بوی خدا حافظی می دهد

 

                  باید به راه بیفتم!

 

دست به دامن واژه ها شد ه ام که بدانی در این "ایام شهر آشوب" چگونه احساس در من فواره می زند

 

       تو هم با من به راه بیفت!

 

کسی می گوید : پس " غزلواره " چه می شود؟غزل...

 

آدرسی برایش می نویسم : ساختمان پزشکان، دکتر روانپزشک.....

 

دیگر نمی توانم صبوری کنم،هفت روز است که تنهایتان گذاشته ام.

 

 می خواهم دلتنگی هایم را زار بزنم.

 

 باید به راه بیفتم!

 

پرنده ها در این بلوا و آشوب سکوت کرده اند و با ترحم نگاهم می کنند.

 

دیگر دلم برای قدم زدن با تو تنگ نیست!

 

دیگر به نیمکت های خیس ِ پیاده رو های ِ منزوی فکر نمی کنم.

 

دیگر به " فروغ" و عصر روزی که باد می آمد و دختر رویاهایش را با خود می برد، گوش نمی دهم.

 

..." به مادرگفتم : باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم "

 

جاده ها دارند به زمستان های رنگین تر از پاییز ختم می شوند...

 

و من دلتنگ آواز هایت نمی شوم.

 

                 مگر....

 

 تو نیز با من به راه بیفتی!

 

شاید باور نکنی اما همیشه راهی برای پرسه زدن هایمان هست.

 

                  و...

 

 مسیری را که ٬  یاد  ِ بارانی  ِ بدون فریبی را نشانم دهی.

 

  یادت هست می گفتی، کسی می گوید:

 

( مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می گیرند!)

 

       تو هنوز نشسته ای ؟ به راه نمی افتی ؟

 

چو فرزندت مرا خواند شهید ِ راه ِ آزادی

 

چه خواهی گفتنش فردا ؟ که زندانبان من بودی؟

(سایه)

  


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت


مینی مال های تنهایی

 

 .      مردی کنار اتوبان فریاد می زد:

 

          دارآباد  دارآباد!

 

          حلاج بود.

 

 . دایره ، دایره، دایره

 

  از سنگی که تو در من انداختی.

 

 . و عمر میگذرد

 

    سی،  چهل،  پنجاه ، شصت

 

   بیام؟

  .   تنها نیستم ، با تو در خودم زندگی می کنم.

 

  .      دست هات  قفس شد   وقتی جای ستاره ، دلم را از آسمان چیدی .

 

  .     تو   اینجا نیستی، حالا چه فرقی می کند فاصله یک راه شیری باشد یا یک لبخند!

 

 .  وقتی  کمی  دورتر همه ی اسرار جهان این است که حوا به آدم سیب می دهد،

 

همین نزدیکی هنوز تمامی گناه این است که در آغو ش تو آرام گیرم و بگویم: خسته ام

 

 -----------------------------------------------

  

آدینه ی۲۷  خرداد  ۱۳۷۹ مردی   " در حریق باد" به پرواز در آمد

 

 دهم اسفند ماه ۱۳۰۸ خانواده" رحماني " ساكن محله "پامنار" شهر تهران،كودكي متولد شد كه "نصرت" نام گرفت و نصرت همان شاعر فارسي زبان ايراني است كه پس از سال ها تلاش در عرصه ادبيات و شعر   روز آدينه ۲۷خرداد     ۱۳۷۹خورشيدي در شهر "رشت" با زمين خاكي بدرود گفت.

 

 

 

 

رحماني از شاعران جسور و تواناي نسل اول بعد از نيما است كه بايد او را مظهر جوانان و ادبيات ويژه بعد از شهريور ۲۰الگوي شعري جوانان هم عصر خود دانست.
نخستين شعرهاي خود را در 19 سالگي به دست نشريات سپرد تا در آينده‌‏اي نه چندان دور با انتشار مجموعه شعر "كوچ"، نگاه نيما و منتقدان عصر را به خود معطوف كند. او جسور بود و تقليد را نمي پذيرفت. سعي كرد، تنها تاثير بگيرد و آن‌‏چه را مي‌‏بيند، با زبان خود به تصوير بكشد. پس از انتشار مجموعه شعرهاي «كوير» و « ترمه» اقدام به انتشار « ميعاد در لجن » نمود كه با استقبال مخاطبان  منتقدان روبرو شد. در زندگي نامه اش مي نويسد: « ميعاد در لجن  »چنان مشهور شد كه وقتي روزنامه « آيندگان» مصاحبه اي بين من و « صادق چوبك » گذاشت ،‌ننوشت مصاحبه ي شاعر «كوچ» ،‌« ترمه» يا « كوير »  . بلكه نوشت : مصاحبه بين شاعر « ميعاد در لجن»  بانويسنده ي « شب اول قبر» .

 
مجموعه اشعار منتشر شده از وي عبارتند از:

كوچ(۱۳۳۳)

كوير(۱۳۳۴)

رمه (۱۳۳۶)

 ميعاد در لجن(۱۳۴۶)

حريق باد(۱۳۴۹)

شمشير معشوقه قلم (۱۳۶۷)

پياله دور دگر زد(۱۳۶۴)

آوازي در فرجام(۱۳۷۴)

 بيوه سياه (۱۳۷۸)

برگرفته از سایت آتی بان

 

 منتخب ی از شعر ها

 

از مجموعه  : بیوه ی سیاه

 

آسمان پیر

 

وقتی اسباب بازی هایمان را از ما گرفتند
 ناگهان گریه کردیم
 داریم بزرگ می شویم
 و بهانه هایمان برای گریه کردن
 دارد تمام می شود
 اما قدریکه زمان گذشت
 زندگی باورمان داد
که ماهی ها
 به اندازه منقار مرغ ماهی خوار
بزرگ می شوند
حالا بیا
 آسمان آن قدر پیرست
 که تا آخر دنیا
 گریه کنیم .

 

از مجموعه :میعاد در لجن

با گریه بخند

 

 ایمان بیداد
 به عهدی داد
 روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
 قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
 بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
 هذیان تب آلود دردم ، بی تو
 بی تو
رمز سکوت ام
 راز بهت ام
 رنگ یادم
 بی تو ... بی تو
بی  تو، بی تو
 از زندگی بیزار
 تا مرگ راهی نیست ، بی تو
 ای بی من و در من
 بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب و یرانی
 قانون بی رحم پریشانی
 چنینی ؟
بدرود ، بدرود
 این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
 با گریه می خندند ، بی تو
 ای بی تو من ، بی من
ایا تو هم اینگونه می خندی ؟
 با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو


 

از مجموعه :حریق باد

 

نرون کجاست

 

نرون به چنگ و شعر و تاج و تخت تو
نیاز نیست
 چه اشک ها که سوخت زیر پلک ها
کجاست اشکدان تو ؟
که سیل گریه های آنکه در من است
 تو را و اشکدان و تاج و هر که چون تو زیست
 به لا به لای چرخ  دنده های سیل بی مهار گریه له کند
دریغ همره ملامتی ست
 برای آنکه زیر پلک ها من
 به گریه های شوم دل سپرده است
 در عصر تو نزیستن
نرون دریغ بی نهایتی ست
نرون چه گفت
 گفت : خنده اش به لب

زمان هر کسی نرون و هر چه اشکدان
تو زیستی
 ولی به جای اشکدان
 در آفتابه های دیگران گریستی
تو هیچ چیز نیستی

  

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت


حس ناگهان

 

به یاد سالهای دور می افتم،" حس ها ی ناگهان"

حرف های که در یک لحظه می آیند  و  در همان لحظه می روند       مثل قاصدک ها.........

                     موجی می سازند و دریا های دل را متلاطم می سازند

 ما گویی سالهاست که آشنایی را در میدان خواهش و نیاز گم کرده ایم .

 به یاد آن سالها که شعر جوششی به سراغمان می آمد ، نه کوششی!

 کاری از آن سالها که فقط همین ۳ بیت آمد و .....

 

به یکی جلوه، دلم بردی و خوابم کردی

 

باغت آباد ! زدی خانه خرابم کردی

 

 

همچو موج آمدم و وای که بر ساحل درد

 

چون حباب لب شط ، خانه خرابم کردی

 

 

دردم اینست که در عرصه ی شطرنجی عشق

 

مات چشمت شدم و اسب خطابم کردی!


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت


فروش ۲۰۰میلیونی(وقتی همه خوابیم) و ۲ میلیاردی (اخراجی ها " ۲ ")!!!

 

  استادبيضايي ۹۶۲۵۰ تماشاگر،آقای ده‌نمکی ۱۱۷۶۰۰۰ تماشاگر!

 

به کجا می رویم؟

 

 تو خود بخوان حدیث مفصل....

علی دهباشی:

استادبيضايي نیم قرن است  علیرغم بد خواهی ها همچنان می نویسید و شهادت می دهید

 

 اين "محمّد رحمانيان" بود که روي صحنه رفت و در ستايش "بيضايي" گفت: "اين کارنامه، البته، مايه ‏افتخار است، امّا به‌همان‌اندازه مي‌تواند مايه افسوس و حسرت هم باشد."‏

 

حرف هاي  استادبهرام بيضايي در باره آخرين فيلمش:


‎از اين بن بست...‏‎

همه فيلم‌نامه‌هايي که "بيضايي" در اين سال‌ها منتشر کرده، فيلم‌نامه‌هايي هستند که به‌نيتِ ساختن نوشته است، امّا هرکدام ‏به‌دليلي رنگ پرده را نديده‌اند. به‌قول "رحمانيان"، هربار که "بيضايي" فيلم‌نامه‌اي را مُنتشر مي‌کند، معنايش اين است ‏که ديگر اُميدي به ساختش ندارد و ترجيح مي‌دهد گوهرِ کم‌يابِ ديگري را، دست‌کم به‌شکل کتاب، به خيلِ مُشتاقانِ سينما ‏هديه کند. «لبه پرتگاه» هنوز در آستانه توليد بود که پرونده‌اش براي هميشه بسته شد، بي‌آن‌که روشن شود انبوه شايعه‌ها ‏درباره دخالت در کار کارگردان چه‌قدر به حقيقت نزديک بوده و "بيضايي" به‌ سنّتِ همه اين سال‌ها، البته ترجيح داد ‏سکوت کند و پُشت‌صحنه فيلم را عمومي نکند، بنابراين اين‌بار هم فيلم‌نامه‌اش را منتشر کرد.
‏"بهرام بيضايي" سرگرم اجراي نمايش "افرا؛ يا روز مي‌گذرد" بود که خبر رسيد فيلم بعدي او با مشارکت «عليرضا ‏داوودنژاد» ساخته مي‌شود. کمي گذشت تا خبر شديم که "داوودنژاد" سرمايه‌گذاري را براي مشارکت در فيلم تازه‌اي از ‏‏"بيضايي" معرّفي کرده است و هيچ بعيد نيست طلسم، بالأخره، شکسته شود و "بيضايي" دهمين فيلم سينمايي‌اش را،  بسازد. خبرهاي رسمي درباره "وقتي همه خوابيم" چنان اندک بود که خبرهاي درگوشي جاي‌شان را گرفت و ‏در همه اين خبرها روي يک‌چيز تأکيد مي‌شد: اين فيلم تازه، ماجراي ساخته‌نشدنِ "لبه پرتگاه" است و البته، هيچ‌کس ‏چُنين چيزي را تأييد نمي‌کرد. صبحِ دومين‌روز جشنواره فيلم فجر بود که "وقتي همه خوابيم" در سينما فلسطين (سينماي ‏رسانه‌ها) به‌نمايش درآمد و نخستين واکنش‌ها به فيلم در جلسه مطبوعاتي‌اش ابراز شد؛ وقتي‌که يکي از منتقدان فيلم را ‏‏"دِمُده" خواند و گفت نمي‌فهمد چرا کارگردان محبوبش چُنين فيلمي ساخته است و نويسنده‌اي ديگر گفت ترجيح مي‌دهد ‏طرفِ آن "اشتهاريان"ي باشد که چِک‌هاي درشت مي‌نويسد و به‌خاطر "خاطره مقبول" فيلم را کاملاً تغيير مي‌دهد و ‏ديگراني هم بودند که ظاهراً حمله به فيلم‌ساز (و نه نقدِ فيلم) را "وظيفه" خود مي‌دانستند و روزي يک‌بار، در دو سه ‏ويژه‌نامه روزانه جشنواره، به هر بهانه‌اي و در حاشيه هر فيلم و هر اتّفاقي، انگشتِ اتّهام را به‌سوي "بيضايي" (و نه ‏فيلمش) مي‌گرفتند؛ بي‌آن‌که حرف‌هاي فيلم‌ساز را در همان جلسه مطبوعاتي درست شنيده باشند که گفت "منتقدان بايد ‏تصميم بگيرند چه‌چيزي باارزش است و چه‌چيزي کم‌ارزش. اگر موضوعِ سينما اين‌قدر بي‌ارزش است که من نبايد ‏درباره آن فيلم بسازم، شما چرا درباره اين سينماي کم‌ارزش مي‌نويسيد؟" طبيعي‌ست تماشاي فيلمي که در آن ‏‏"سوپراستار"ش سقّز مي‌جود و مي‌خواهد باراني خارجي خودش را بپوشد و سيگارِ خارجي‌اش را با فندکِ نُقره‌اش ‏روشن کند و طوري دستش را دراز کند که ساعتِ خارجي‌اش به‌چشم بيايد، با سليقه هر تماشاگري جور نيست؛ امّا ‏همين‌که برندگان مسابقه بين‌المللِ جشنواره را اعلام کردند، معلوم شد که "تماشاگران"، رأي‌شان را به‌نفعِ "وقتي همه ‏خوابيم" به صندوق ريخته‌اند و فيلمي را که به‌چشم شمار اندکي از منتقدان "دِمُده" رسيده بود، پسنديده‌اند و سيمرغ ‏انتخاب مردم، نصيبِ همين فيلم شد. نکته، ظاهراً، اين است که تماشاگران با خودِ فيلم سروکار دارند و شمارِ اندکِ ‏منتقدان، به‌دلايلي، "حاشيه"‌هايي را که "پرند پايا"، شخصيت اصلي فيلم، از آن‌ها گريزان است، ترجيح مي‌دهند. در ‏چنين دنياي وارونه‌اي که جاي همه‌چيز عوض شده، "براتي"، تهيه‌کننده‌اي که فقط به‌ فکر جذبِ سرمايه‌هاي تازه است، ‏به "نيرم نيستاني" مي‌گويد: "فکرشو بکن؛ تا کِي منتظر بشيني فروش يه فيلم تکليفِ کارِ بعدي‌تو روشن کنه؟ براي کار ‏بعدي حتّي لازم نيست فيلم روي پرده بره؛ چون از همين حالا، پيش از نمايش، کُلّ پولشو درمي‌آره، يه چيزي هم ‏روش!" بله، تصويري که "بيضايي" از مناسبات سينماي ما نشان مي‌دهد، چُنين تصويري‌ست و طبيعي هم هست که ‏تماشاي آن براي همه دل‌چسب نباشد. "بيضايي" اين‌بار، سينمايي را که اساساً "جدّي" نيست، طوري "بازسازي" کرده ‏که هرچند در مقايسه با اصلش "جدّي‌تر" است، امّا درواقع، "کُپي" خنده‌داري‌ست از يک واقعيتِ روزمرّه. اين ‏گفت‌وگو، در آخرين روزهاي اسفندماه ۸۷ انجام شد. "بهرام بيضايي" در آستانه سفر بود و فرصت چنداني براي ‏گفت‌وگو نداشت؛ هرچند با روي خوش از ما خواست که پرسش‌‌ها را برايش بفرستيم تا با خيالي آسوده پاسخ‌‌شان دهد. ‏اين گفت‌وگوي مکتوب ماست با "بهرام بيضايي" درباره دهمين فيلم سينمايي‌اش، "وقتي همه خوابيم". يک‌بار ديگر نامِ ‏فيلم را در ذهن مرور کنيد تا همه‌چيزِ فيلم براي‌تان روشن شود... ‏

---------------------------------------

.‏ ‏«وقتي همه خوابيم» نخستين فيلم در فيلم شما نيست؛ پيشتر در «كلاغ» و «شايد وقتي ديگر» چنين شيوه‌اي را به كار ‏گرفته بوديد و بعدتر، در فيلمنامه فيلم‌نشده «فيلم در فيلم» اين شيوه روشن‌تر به چشم مي‌آمد. با اين همه، در «وقتي همه ‏خوابيم» به نظر مي‌رسد كه اين شيوه به اوج خود رسيده است؛ روايت‌هايي تودرتو و البته منقطع. آيا مي‌شود اين شيوه ‏روايت را در «وقتي همه خوابيم» كه داستان‌ها در دل هم اتفاق مي‌افتند، يك‌جور روايت «هزار و يك شب»ي دانست كه ‏داستان‌ها در ادامه هم روايت مي‌شوند و بي‌آنكه به سرانجام برسند، رها مي‌شوند تا به داستان بعدي برسيم؟


 ..‏‏در «كلاغ» شخصيت اصلي مَردِ فيلم گوينده‌ي خبر و ضمناً در برخي فيلم‌هاي مستند تلويزيوني در باب آلودگي هوا و ‏آسيب‌هاي اجتماعيِ شهري گزارشگر است. مستندهايي كه گاهي صحنه‌هاي واقعي دارد مثل كارخانه‌ي آهك‌پزي و ‏سركارگري كه تا دوربين ديده به بازيگري افتاده، و گاهي صحنه‌هاي شبه‌مستند كه «ميزانسن» داده شده‌اند مثل برخاستن ‏مُرده و دعوا كردن با تماشاگرانِ مَرُدم‌آزارِ فيلمبرداري. يك بار هم ديده مي‌شود كه اصلاً «ميزانسن»ي داده شده كه او ‏را بِكشاند سَرِ كار. در «شايد وقتي ديگر»، شخصيتِ اصليِ مَرد كارش همين است. گزارشگر و گوينده‌اي موفّق كه از ‏همه چيز خبردارد جز نزديكترين كس به خودش و در واقع اصلاً به خودش. او و همكارانش دارند فيلمي درباره‌ي ‏ازدحام و آلودگي هوا مي‌سازند تا او در واقع اتفاقاً همسرش يا اصلاً نيمه‌ي ديگر خودش را در آن ببيند. به كمك همين ‏دوربين‌ِ گزارشي است كه در پايان، گزارش يك زندگي پاره‌پاره سرهم داده مي‌شود. «فيلم در فيلم» درباره‌ي بازتاب ‏آينه‌وار و گاه غيرقابل تفكيك زندگي و سينما در يكديگر است تا جايي كه هر بار دير مي‌فهميم كدام فيلم و كدام واقعيت ‏است؛ و كدام بازي و كدام زندگي است. شوخي با موضوعي جدي است. يك خندستانيِ پوچ‌نما در سينماي ناطق ولي به ‏شيوه‌ي صامت! مي‌شود گفت كه خيلي‌ها سينما را چون ابزاري به كار مي‌بَرَند، و بعضي با كارشان ضمناً درباره‌ي آن ‏مي‌انديشند. همه‌ي اين فيلمنامه‌ها بازانديشي‌هايي است در ريشه و جوهر سينما، و درباره‌ي همگوني يا ناهمگوني تصوير ‏زندگي و خود زندگي. موضوع تفاوت تصوير زندگي و خود زندگي در يكي از اولين طرح‌هاي كوتاه نساخته‌ي جواني ‏من كه گمانم اسمش «خوابگرد» بود هست. آنجا تصاوير رويايي شهر فرنگ در تضاد بود با فضاي خشن بيرون، ولي ‏در عين حال در دلِ آن بود و ساخته‌ي آن.‏

اما سه فيلمنامه‌ي «اعتراض»، «لبه‌ي پرتگاه»، «وقتي همه خوابيم» كارهايي هستند كه فيلمسازي – و نه فقط سينما – ‏بخش مهمّ و پايه‌اي‌ِ ساختار آنهاست و آنها را مي‌شود به‌گونه‌اي دنباله‌ي نخستين فيلم تاريخ سينماي ايران دانست كه ‏درباره‌ي فيلمسازي و سينما – هر دو – بود؛ يعني «حاجي‌آقا اكتور سينما». حتي «اعتراض» را كه در آن خانم ‏بازيگري بعد از بيش از دهه‌اي بازي در سينما به حرفه‌اش اعتراض مي‌كُنَد مي‌شود «آذرشيوا، آكتِرسِ سينما» نام داد. ‏ربط «اعتراض»، «لبه‌ي پرتگاه»، «وقتي همه خوابيم» ضمناً در اين است كه هر سه درباره‌ي موقعيت بازيگر، و مسخ ‏اميد يا انديشه‌ي اصلي است. و ديگر اينكه شخصيت اصلي هر سه‌ي آنها خانم بازيگري است كه بخشي از سرنوشت ‏حرفه‌اي خود را چون فيلمنامه‌اي نوشته، يا اگر ننوشته [اعتراض] با به عمل درآوردن آن به راستي مي‌نويسدش! بد ‏نيست گفته باشم كه در نسخه‌ي اولِ فيلمنامه‌ي منتشرشده‌ي «حقايق درباره‌ي ليلا دختر ادريس»، ميان شغل‌هايي كه او ‏پي‌شان مي‌رفت يك بار هم چون سياهي لشكر، به فضاي يك فيلمِ در حالِ ساختن بُرده مي‌شد و مي‌فهميد براي اين كار ‏ساخته نشده كه همه چيزش ساختگي است. بعداً من اين صحنه را حذف كردم، چون به نظرم صحنه چشمگيري بود و ‏يكپارچگي فيلمنامه را به هم مي‌زد. از فيلمنامه‌ي در همين زمينه مهم «حجله‌ي عيسا» [كه براي مدتي نام خودش را به ‏‏«سفر به شب» قرض داد]، و به تصوير بيروني و دروني خانم بازيگري مربوط است حرفي نمي‌زنم، اما «برگي گمشده ‏از اوراق هويت يك هموطن آينده»، كه گرچه پيش از «اعتراض» نوشته شده ولي به لحاظ زمان رويداد در واقع پس از ‏آن و گويي دنباله‌ي آن است، اصلاً درباره‌ي خانم بازيگري است كه از كشورش رفته و در جاي ديگري از جهان ‏مي‌كوشد در فرهنگ و زبان ديگري كه چندان ربطي با او ندارد بازيگري كُنَد در حالي كه براي اثبات گذشته‌ي حرفه‌اي ‏خودش، يعني‌آنچه كه واقعاً به او مربوط است، هيچ مدركي ندارد. اما درباره‌ي ساختمان هزار و يك شبي وقتي همه ‏خوابيم، چرا نه؟ در هزار و يك شب اهميت داستان‌هايي كه ناگهان و بي‌سرانجام بريده مي‌شوند، در اين است كه گرچه ‏موقتاً رها شده‌اند، ولي ما را رها نمي‌كُنند. به نظرم چنين اتّفاقي در «وقتي همه خوابيم» افتاده.‏

.‏«وقتي همه خوابيم» فيلمي است با سه روايت؛ اولي فيلم ناتمام «وقتي همه خوابيم» است درباره چكامه چماني و نجاتِ ‏شَك‌وَندي كه آنها را «پرند پايا» و «ماني اورنگ» بازي مي‌كُنند، دومي زندگي بيرون از فيلم (يا زندگي واقعي) اين دو ‏بازيگر اصلي فيلم است و سومي، پايان همان فيلم ناتمام است كه، ظاهرا، از ديد داناي كل روايت مي‌شود. به گمان شما ‏مي‌شود بين اين شيوه روايت، با روايت «اكيرا كوروساوا» در «راشومون»، يا روايت «اورسن ولز» در «همشهري ‏كين» نسبتي پيدا كرد؟

.‏.‏ اول اينكه پايان فيلم اصلي از ديدِ داناي كُل روايت نمي‌شود، بلكه در ذهن دو بازيگر كنار مانده شكل می‌گيرد؛ و ما آن ‏فيلمي را مي‌بينيم كه هرگز ساخته نشده، و آن هم زماني كه كارگردان از پنجره به ويران شدن اثرش و پايان جعلي ‏جديدي كه برايش دارند مي‌سازند خيره است. دوم اينكه بله، هر فيلم فرهنگي گفت‌وگويي است با كُلّ فرهنگ و احتمالاً با ‏فيلم‌هاي فرهنگي ديگر، و خيال مي‌كُنم حتّي بشود نسبتي ميانِ خودِ آن دو فيلمِ بسيار مهم با فيلم مهمتري يعني «تعصّب» ‏اثر «گريفيث» را پيدا كرد، و با هر فيلم ديگري كه روايت خطّي داستان را به هم مي‌ريزد. در عين حال شايد بد نباشد ‏كه در مورد روايت‌هاي ناهمگون از يك واقعه در فيلم «راشومون»، اسمِ «آكوتاگاوا» نويسنده‌ي اصلي داستان ‏‏«راشومون» را هم ببريم. امّا مثالي كه مي‌شود درباره‌ي گفت‌وگوي فرهنگي فيلم‌هاي مهم با كُلّ فرهنگ جهان زد ‏‏«همشهري‌كين» است كه همان‌طور كه پيشتر هم گفته‌ام ساختمان آن به كتاب مقدّس يا دقيق‌تر به انجيل بر مي‌گردد. در ‏انجيل هم چند شخصيّت درباره‌ي يك تن كه از جهان رفته يعني مسيح حرف مي‌زنند. البته چارلز فوستركين يهوداست نه ‏مسيح، كه بيش از همه به آرمان‌هاي خودش خيانت مي‌كُنَد.‏

سخن دمِ مرگ مسيح و كين به يك معناست: ترك‌شدگي! دَمي كه مسيح مي‌گويد خداوندا چرا تركم كردي؟ كين فقط ‏مي‌گويد رُزباد؛ دُرُست به همان معنا، و به يادِ نشان سورتمه‌اي كه روز جدا شدن از پدر و مادرش – زير برف – و ‏پُشتِ سر گذاشتنِ معصوميّت بر آن سوار بود! – اما واقعاً وقتي همه خوابيم فيلمي است با سه روايت؟ دُرُست نمي‌دانم. ‏خيال مي‌كنم دوبار دوباره‌سازيِ فيلم و كم‌كم مسخ آن و تغيير كارگردان را جا انداخته‌ايد. دوستي كه حسابش از من بهتر ‏بود مي‌گفت روايتي است با دوازده تغيير زاويه ديد. اينطور:‏

يك) فيلم اصلي وقتي همه خوابيم درباره‌ي چكامه‌ي چماني و نجاتِ شَك‌وَندي با بازي پرند پايا و ماني اورنگ.
دو) كشف اين‌كه اين فيلم است، و نيز تحميل شايان شبرخ به جاي ماني اورنگ.
سه و چهار) تكرار فيلم اصلي و پيشروي آن با بازي شايان شبرخ و پرند پايا و اختلاف آنها، و نيز اختلاف كارگردان با ‏شايان شبرخ و تهيه‌كُنندگان، و برخورد اتفاقي دو بازيگرِ نجاتِ شَك‌وَندي
پنج) داستان تحميل خاطره‌ي مقبول به جاي پرند پايا.
شش و هفت) تكرار فيلم اصلي و پيشروي آن با بازي خاطره‌ي مقبول و شايان شبرخ، و نيز اختلاف آن دو، به علاوه‌ي ‏افكار عمومي‌سازي براي پيشگيري از اعتراض پرند پايا، و همزمان زندگيِ صحنه‌اي ماني اورنگ.
هشت) زندگي پرند پايا پس از كنار رفتن از فيلم و جابه‌جايي‌اش از جلوي دوربين سينما به جلوي دوربينِ دستي و خانگيِ ‏همسرش، و قرار شامِ پايان كار خانوادگي با ماني اورنگ.
نُه) افكار عمومي‌سازي درباره نبوغ خاطره‌ي مقبول، و متقابلاً مناسب كردن فيلم با توانايي‌هاي او به اصرار ‏سرمايه‌گذاران.
ده) پايان دگرگون‌شده‌ي فيلم با بازيگران و كارگردان جديد.
يازده) بازگشت به پايان اصليِ فيلم اصلي در تصوّر پرند پايا و ماني اورنگ، كه كارگردانِ كنار گذاشته شده نيز در شامِ ‏پايان كار به آنها پيوسته.
دوازده) دوپارگي رواني كنار گذاشته‌شدگان و همزمان تغيير نام فيلم وقتي همه خوابيم به خواهران عجيب!

 .‏ آنچه در تازه‌ترين كارهاي شما (چه فيلم‌هاي سينمايي و چه نمايش‌هاي صحنه‌اي) آشكارا به چشم مي‌آيد، استيصال ‏شخصيت‌هاست. اين چيزي است كه در فيلم‌هاي پس از «مسافران» ديده مي‌شود. شرايط جامعه و موقعيت آدم‌ها در ‏‏«سگ‌كشي» و «وقتي همه خوابيم» آنقدر پرنيرنگ و البته پيچيده است كه براي كشف حقيقت (اگر حقيقتي در كار باشد) ‏بايد از مراحل مختلفي گذر كنند. اين استيصال را در دو نمايش صحنه‌اي «افرا؛ يا روز مي‌گذرد» و «مجلس شبيه‌خواني ‏در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين» هم مي‌شود ديد. به نظر مي‌رسد شخصيت‌هاي ‏اصلي «سگ‌كشي» و «وقتي همه خوابيم»، هرچند در آستانه فروپاشي‌اند، اما اهل اعتراض نيستند. آيا چنين نگاهي را ‏به فيلم‌ها و شخصيت‌هاي برساخته‌تان قبول داريد؟
‏ 
 .‏.‏ برساخته به معناي ساخته شده است يا ساختگي؟ اين شخصيت‌ها را البته من ساخته‌ام ولي هيچ‌يك ساختگي نيستند، و همه ‏از تجربه‌ها و مشاهده‌هاي واقعي من مي‌آيند كه از سال چهل‌ونُه تا الان نزديك به چهار دهه است رسماً در ميدانِ عمل ‏سينما عُمر گذرانده‌ام و البتّه با نتيجه‌ي كم. امّا اعتراض كردن يا نكردن شخصيّت‌ها، تجربه‌ي لمس‌شده‌ي دست اول بيشتر ‏اهل سينماست. ما اغلب اعتراض نمي‌كنيم چون به اصطلاحِ شطرنج آچمز هستيم يا مشخص‌تر در بُن‌بست! يكي اينكه ‏گذشته از دوندگي‌هاي بي‌شمار كه معلوم نيست به نتيجه برسد، از نيروي افكار عمومي‌سازي كه بلافاصله براي تهمت ‏زدن و لجن‌مال كردن به حركت در مي‌آيد بي‌خبر نيستيم [و شما در «وقتي همه خوابيم» عنوان‌هاي پيشگيري‌كُننده و ‏افكار عمومي سازِ روزنامه‌هاي خبري را كه هر خبري بِهِشان داده مي‌شود از روي سادگي چاپ مي‌كُنند پُشتِ هم ‏مي‌بينيد] و دست آخر اغلب فكر مي‌كنيم كه جاي اين جنگ فرساينده‌ي بي‌ميدان و بي‌نتيجه به كار ديگري بينديشيم. دوم ‏اين‌كه شكايت عليه گوشه‌اي از كار عملاً يعني خواباندن كُلِّ آن كار و ما هيچ كدام راضي نيستيم كار ديگر همكاران ‏تعطيل شود. مي‌بينيد كه اغلب اهل سينما در بُن‌بستِ محض‌‌اند!‏

.‏ توجه و دلبستگي زياد به لحن اجتماعي و واقع‌نما [و نه واقع‌گرا]ي فيلم باعث شده تا چيزهاي ديگر اين فيلم (مثل بسياري ‏از فيلم‌هاي ديگرتان) ديده نشوند. در نوشته‌هاي شما، چه فيلمنامه‌هايي كه رنگ پرده را نديده‌اند و چه نمايش‌نامه‌هايي كه ‏روي صحنه نرفته‌اند، «اسطوره‌ها» حرف اول را مي‌زنند. در عين حال، شما «اسطوره» را، معمولا، به فضايي ‏امروزي منتقل مي‌كنيد و «سگ‌كشي» هم به يك معنا، چنين فيلمي بود؛ روايت امروزي اسطوره «ايشتار و تموز»، ‏هرچند، ظاهرا، پايان آن را تغيير داده‌ايد. «وقتي همه خوابيم»، هم، قاعدتا، وام‌دار اسطوره‌هاست. خود شما در اين ‏مورد به اسطوره «واك» اشاره كرده‌ايد. آيا «چكامه چماني» كه مي‌خواهد براي رهايي از احساس گناه خودش را نابود ‏كند، روايت امروزي اين اسطوره است؟
‏ 
 .‏.‏لازم نيست تماشاگر «وقتي همه خوابيم» حتماً اسطوره‌ها را بداند تا آن را بفهمد. انتخاب تماشاگران نشان داده كه به ‏راحتي فيلم را فهميده. هيچ فيلم من نياز ندارد با تكيه بر اسطوره‌ها خودش را معني كُنَد؛ ولي پشتوانه‌ي اسطوره‌اي اين ‏فيلم‌ها را انكار نمي‌كُنَم. اسطوره‌ي هند و ايراني واك آن چيزي است كه من در پژوهشي كه امسالِ هشتادوهشت اميدوارم ‏منتشر شود – يعني: هزار افسان كجاست؟ - در چند فصل بلند به آن پرداخته‌ام. كتابي است در ريشه‌شناسي هزار و يك ‏شب كه چهار سالي است منتظر انتشار آن هستم. واك ايزدبانوي كهن باروَري و سخن بود. چكامه چماني، اين هر دو ‏ويژگي را با مرگ همسر و فرزندش در خود بي‌معنا مي‌يابد و بي‌معنايي براي او مرگ است! با اين همه، خلاقيّت ‏بازيگرانه‌ي او در خواهري كه هر بار به صورتي خلق و بازي مي‌كُنَد، و نقش نجات شَك‌وَندي كه نهايتاً بازي مي‌كُنَد ‏ديده مي‌شود.‏
‏ 
 .‏دغدغه‌هاي اصلي شما در دو فيلم اخيرتان و نمايش «افرا؛ يا روز مي‌گذرد»، به يك معنا، سلطه سرمايه است. هويت ‏آدم‌ها از بين مي‌رود و زندگي زير فشار سرمايه قرار مي‌گيرد. آيا به گمان شما، اولين نتيجه هجوم قدرت و ثروت، ‏حذف فرهنگ است؟

.‏.‏ كاش دغدغه تعارض سياست و سرمايه با فرهنگ را در آثار فيلم نشده‌ي من – و حتّي آثار پيش از معاصر مثل ‏‏«ديباچه‌ي نوين شاهنامه» و «طومار شيخ شرزين» – خوانده بوديد و يا اگر خوانده‌ايد يادآوري مي‌كرديد تا معلوم شود ‏اين دغدغه مال اين دو فيلم و مال امروز و ديروز نيست. قدرت و ثروت اغلب با ستم به ديگران و چپاول به دست ‏مي‌آيد، و معمولاً آن كساني كه آن را به دست آ‌ورده‌اند مايل‌اند آثاري پديد آيد كه معرف قدرت و شكوه آنان باشد. ‏اينطوري گهگاهي به بهايي سنگين قدرت و ثروت به شكوفايي گونه‌هايي از هنر و فرهنگ انجاميده. پيداست كه وقتي ‏اين تمايل به خودنمايي، با چنان خودبيني و تنگ‌نگري همراه است كه به جاي پذيرفتنِ سليقه‌ها و تنوع فرهنگي شروع ‏مي‌كُنَد به خريدن هر كس و هر چيز و آنها را به صورت سليقه‌ي خود درآوردن و از دايره‌ي تنگ تعريف و محدوده‌هاي ‏خود گذراندن، نتيجه‌اش حذف هر كسي است كه سليقه‌اي و تعريفي براي خود دارد.‏
‏ 
 .‏ پيشتر گفته بوديد كه در زمان ساخت «وقتي همه خوابيم» حدس مي‌زديد كه فيلم مخالفان و البته موافقان زيادي خواهد ‏داشت. گمان مي‌كنيد اين مخالفت كه بخشي از آن را بعد از نمايش فيلم در جشنواره ديديم، به خاطر آن لايه طنز است كه ‏در فيلم مي‌بينيم؟ يا به خاطر ارجاع‌هايي كه در فيلم گنجانده‌ايد؟ مساله اين است كه تماشاگران «وقتي همه خوابيم» را ‏بدون توجه به آن ارجاع‌ها ديدند و چيزي كه برايشان مهم است، خود فيلم است؛ داستاني كه روايت مي‌شود و ‏شخصيت‌هايي كه بايد تجربه‌هايي دشوار را از سر بگذرانند، به گمان شما، دانستن چيزي درباره آن ارجاع‌ها، برداشت ‏تماشاگر را تغيير مي‌دهد؟

.‏ .‏ ارجاع‌هاي اين فيلم تنها براي آن است كه نشود بگويند خيالي است. سينما پُر از نمونه‌هاي ديگري از اين ارجاع‌هاست كه ‏لازم نيست تماشاگران آنها را بشناسند و اهل سينما هم از رديابي آنها به درك بهتري از فيلم نمي‌رسند. پرداختن به ‏ارجاع‌ها به جاي خودِ فيلم، معمولاً كار دوستدارانِ غيبت است. در همه‌ي فيلم‌هاي جهان ارجاع‌هايي هست كه ما اغلب ‏نمي‌دانيم، و اگر در ديدن فيلم نصف حواسمان پهلوي وارسي و تطبيق دادن شخصيت‌ها با ارجاع‌هاي مكشوفه باشد، ‏بيشتر و بيشتر از فيلم دور مي‌شويم. ارجاع‌ها براي نزديك‌تر شدن به زندگيِ فيلم‌اند نه دور شدن از آن. با گذشت زمان ‏ديگر كسي «همشهري‌كين» را با ارجاع به شخصيّت مهمّي كه كين از روي آن ساخته شده معنا نمي‌كُنَد و اغلب نقد و ‏تحليل جاي جنجال و غيبت را گرفته است. ‏

محسن آزرم ‏ .
منبع: اعتماد ملي- عنوان از "هنر روز " است.‏


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت


روز جهانی تئاتر و مارلون براندو و یک غزل!!!

 

 

تمام مدت شب اضطراب نوشیدم

و مثل ماهی ِ تشنه حباب نوشیدم

 

برای بی تو نشستن چقدر بی تابی ...

چقدر دلهره و التهاب نوشیدم   

 

نپرس بی تو چه حالم ، چه می کنم بی تو

شبیه بغض ِ کویرم ، شهاب نوشیدم

 

تمام ِ مدت شب تشنه بودم و آخر

به اعتماد نگاهت سراب نوشیدم

 

چه التهاب عجیبی ،چه رنج جانکاهی

تمام مدت شب اضطراب نوشیدم .

 

-----------------------------------------------

 

(مارلون براندو، تنها اسطوره ی نقش آفرینی)

 

مارلون براندو، متولد  ۴ آوریل سال1924 (شنبه ۱۵ فروردین روز تولد اوست) در اوهاما، نبراسکا، قبل از بازی در "اتوبوسی به نام هوس" از الیاکازان ، در نسخه تئاتری همین فیلم ، اثر استانلی کووالسکی در برادوی ظاهر شده بود. شخصیت براندویی با این فیلم ( اتوبوسی به نام هوس) به ظهور رسید« مرد یاغی و بدوی وبی ثباتی که همه چیز را برای خود می خواست».

 بازی در فيلم" پدرخوانده  "براندو را به اوج شهرت رساند او موفق شد  برنده اسکار بهترین

بازیگر مرد در سال 1972 به خاطر بازی درخشان در نقش" دون ویتو کورلئونه"برای خود به

ارمغان بیاورد.

مارلون براندو، افسانه سينمای جهان، پنجشنبه، اول جولای ۲۰۰۴، ساعت

۶:۳۰ بعد از ظهر به وقت محلی، در سن ۸۰ سالگی بر اثر نارسايی ريوی در

 بيمارستانی در شهر لس آنجلس در گذشت.


 

فیلم اتوبوسی به نام هوس 

----------------------------------------------------------

" ۲۷ مارس ۲۰۰۹ ٬ (۷ فروردین ۸۸) روز جهانی تئاتر "

 

 

 آگوستو بوآل مدير تئاتر آرنا كشور برزيل به مناسبت روز جهاني تئاتر در ‪۲۷‬ مارس ‪۲۰۰۹‬در پيامي به جهانيان تئاتر را هنري دانست كه صحنه زندگي روزانه را روشن مي‌كند.

روز جهاني تئاتر مصادف است با ‪ ۲۷‬مارس ‪ ۲۰۰۹‬و مقارن است با ‪ ۷‬فروردين ‪ ۱۳۸۸‬كه امسال آگوستو بوآل برزيلي به مناسبت اين روز پيام داد.

آگوستو بوآل متولد ‪ ۱۹۳۱‬در ريودوژانيرو برزيل دراماتورژ، استاد دانشگاه، نويسنده، تئوريسين، كارگردان تئاتر و خالق روش تئاتر ستمديدگان است.

بوال از ‪ ۱۹۵۶‬تا ‪ ۱۹۷۱‬مدير تئاتر آرنا در سائوپولو برزيل است كه موجب يك انقلاب در حوزه زيبايي شناسي در تئاتر برزيل شده و به اروپا نيز منتقل مي شود.

در بخشي از اين پيام چنين امده است تمامي جوامع بشري در زندگي روزمره خودجذاب و ديدني بوده و در لحظاتي خاص نيزصحنه‌هايي باشكوه و تماشايي خلق مي‌كنند.

آنان در شكل سازمان اجتماعي، جذاب و ديدني‌اند و صحنه‌هاي باشكوه و تماشايي را نيز به گونه‌اي خلق مي‌كنند كه گويي تماشاگري به ديدن آن آمده است.


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت


JavaScript Codes