چرا کسی نمی پرسد؟
ازآنچه " انسانیت " نام گذارده اند
نمی پر سد
از " من ِ " تنها یشان نمی پرسد
ناگاه با ید با آن روبرو شد
تا ب بیا ورد
بپذیرد
وداع را
کوچ کلاغ ها را
و تیر گی آسمان را..............

چرا کسی نمی پرسد؟
در سرزمین من، ما دران مان
سوگوار " گرُد آفرید " بی گور ......
همه ی ساحلهای پر دود را دویده اند
جرا کسی نمی پرسد ؟
از فریب های سرزمین من
زنده باد و مرده باد ها !!
ودختران با د بر " لنچ های اماراتی "
نمی دانم چرا نمی میرم؟
بی آ نکه كسی از من چیزی بپرسد
مرگ شاعری که شبی با کلاغ ها رفت
تا ساحل پر دود ..............
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY